
حکايت بقيع، حکايت غربت است، غربت اسلام، و با که بايد اين راز را باز گفت که اسلام در مدينه النبي از همه جا غريب تر است؟
خطاب ما اينجا با عاشقان است، و با درد آشنايان، که اين حکايت را ديگر، هر دلي تاب شنيدن ندارد. اي اشک مهلتي، تا بازگويم حکايتي را که قرنهاست در سينه ام مستور مانده است، و درد آشنايي نيافته ام، که اين راز سر به مهر را با او زمزمه کنم .
اينجا گورستان بقيع است، و اين خاک گنجينه دار فريادي است که قرنها ارباب جور آن را در سينه ما محبوس کرده اند، و هرچند اشک ما تاب مستوري نداشته است، اما اين بار، اين بغضي نيست که فقط با گريه باز شود، و اين جراحت نه جراحتي است که با مرهم اشک شور التيام يابد
برچسب:
نویسنده: فرمانده